برا تو
برا تو

کلمات کلیدی
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 647
داستان آموزنده دزد باورها
گویند روزی دزدی در راهی بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود

و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش بازگرداند.

او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟

گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند

و من دزد مال او هستم، نه دزد دین!

اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال خللی می یافت،

آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 634
داستان جالب خر دانا
[align=center][color=#000000][size=medium]يک روز يک مرد روستايي يک کوله بار روي خرش گذاشت و خودش هم سوار شد تا به شهر برود.

خر پير و ناتوان بود و راه دور و ناهموار بود و در صحرا پاي خر به سوراخي رفت و به زمين غلطيد. بعد از اينکه روستايي به زور خر را از زمين بلند کرد معلوم شد پاي خر شکسته و ديگر نمي تواند راه برود.

روستايي کوله بار را به دوش گرفت و خر پا شکسته را در بيابان ول کرد و رفت.

خر بدبخت در صحرا مانده بود و با خود فکر مي کرد که «يک عمر براي اين بي انصاف ها بار کشيدم و حالا که پير
نویسنده: B.D.H Happy Boy - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 425
((خیلی مهم))داستان مادروپسر
پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند.

بنابراین زن دعا می کرد که او سالم به خانه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء

خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت

پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می گذشت نان را بر دارد. هر روز مردی

گو‍ژ پشت از آنجا می گذشت و نان را بر میداشت و به جای آنکه از او

تشکر کند می گفت: «کار پلیدی که بکنید با شما می ماند و هر کار نیکی که انجام

دهید به شما باز می گردد


این ماجرا هر روز ادامه داشت تا
نویسنده: B.D.H Happy Boy - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 417
داستان ابوالفضل عباس(واقعی)
بچه ها این یه داستان واقعی هستش


یکی از خادمان امام رضا تعریف میکرد که:


یه روز صبح طبق معمول همیشه برای عرض ادب و انجام وظیفه به صحن رفتم...


دیدم یه نفر جلوی حرم وایساده و به امام رضا فحش میده و ناسزا میگه...


خیلی عصبانی شدم...خواستم اونو بزنم اما ما خادمین

بدون اجازه امام رضا هیچ کاری انجام نمیدیم...


برا همین هیچی بهش نگفتم... و شب قبل خواب کمی

دعا خواندم و از امام رضا خواستم


یه راهی پیش پام بذاره...


شب امام رضا اومد به خوابم...گفتم آقا ما نون و نمک شما ر
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 2 - بازدید‌ها: 836
داستان "پایان یک دوستی اینترنتی خاموش "
يک دختر درس خوانده و آرام که از سايه خود می‌ترسيد، يك مرتبه مردی غريبه را از تراس طبقه سوم به پايين پرت می‌كند! این سرانجام یک دوستی خاموش اینترنتی است، پس آگاه باشید داستان‌ها معمولا بر اساس واقعیت‌ها اتفاق می‌افتند.
من دختری بودم که شب‌ها رویاهای زیادی می‌دیدم و صبح آن را زیر خاک مدفون می کردم .... دنیا را خائنی می‌دیدم که هیچ وقت از من حمایت نمی‌کرد، نقشه‌هایم را می‌خواند و لو می‌داد ...

امتحاناتم تمام شده بود و من چیزی نداشتم که باهاش ذهنم مشغول باشه و دلتنگیام را فراموش کنم. مامانم  که
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 1 - بازدید‌ها: 475
داستان همسر زیبا و خوش چهره!
[align=center]
[color=#000000][size=medium]یکی از دوستانم با یک زن بازیگر معروف که فوق‌العاده زیبا بود ازدواج کرد. اما درست زمانی که همه به خوشبختی این زن و شوهر غبطه می‌خوردند، آنها از هم جدا شدند.


طولی نکشید که دوستم دوباره ازدواج کرد. همسر دومش یک دختر عادی با چهره‌ای بسیار معمولی بود. اما به نظر می‌رسید که دوستم بیشتر و عمیق‌تر از گذشته عاشق همسرش است.


عده‌ای آدم کنجکاو از او می‌پرسند: «فکر نمی‌کنی همسر قبلی‌ات خوشگل‌تر بود؟»


دوستم با قاطعیت به آنها جواب ‌داد: «نه! اصلاً! اتف
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 478
داستان آموزنده وحی عجیب!
[align=center][color=#000000][size=medium]خداوند به یكى از پیامبران وحى كرد:

 كه فردا صبح اول چیزى كه جلویت آمد بخور! و دومى را بپوشان ! و سومى را بپذیر! و چهارمى را ناامید مكن ! و از پنجمى بگریز!
 پیامبر خدا صبح از خانه بیرون آمد. در اولین وهله با كوه سیاه بزرگى روبرو شد، كمى ایستاده و با خود گفت :
 خداوند دستور داده این كوه را  بخورم . در حیرت ماند چگونه بخورد! آنگاه به فكرش رسید خداوند به چیز محال دستور نمى دهد، حتما این كوه خوردنى است . به سوى كوه حركت كرد هر چه پیش مى رفت كوه كوچكتر مى
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 1 - بازدید‌ها: 653
داستان فلسفی جدید
 
[align=center][color=#000000][size=medium]تاجری پسرش را برای آموختن “راز خوشبختی” نزد خردمندی فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید.
مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.
به جای اینکه با یک مرد مقدس رو به رو شود وارد تالاری شد
که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد ،
فروشندگان وارد و خارج میشدند ، مردم در گوشه ای گفتگو می کردند ،
ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت
و روی یک میز انواع و اقسام
نویسنده: SKELETON - پاسخ‌ها: 1 - بازدید‌ها: 551
داستان کوتاه شکلات تلخ
چشمانش پر بود از نگرانی و ترس
لبانش می لرزید
گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر
- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟
نگاهش که گره خورد در نگاهم
بغضش ترکید
قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا
چکید روی گونه اش
- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....
صدایش می لرزید
- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟
گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید
هق هق , گریه می کرد
آنطوری که من همیشه دلم می خواست گریه کنم
آنگونه که انگار سالهاست گریه نکرده بود
با بازوی کوچکش مدام چشم هایش را از خیسی اشک پاک می کرد
د
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 874
داستان خنده دار اولین روز کاری
[align=center][color=#000000][size=medium]مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد.

در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و گفت: ” یک فنجان قهوه برای من بیاورید.”

صدایی از آن طرف پاسخ داد: ” شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟”

کارمند تازه وارد گفت: ” نه ” صدای آن طرف گفت: “من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق”

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: ” و تو میدانی با کی حرف میزنی بی چاره.”

مدیر اجرایی گفت: ” نه ” کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 580
داستان کوتاه ادعای خدایی
[align=center][color=#000000][size=medium]می گویند شیطان رانده شده ، زمانی نزد فرعون ستمکار و ظالم آمد در حالی که فرعون خوشه ای انگور در دست داشت و می خورد

ابلیس به او گفت : هیچکس می تواندکه این خوشهء انگور را به مروارید خوش آب و رنگ مبدل سازد؟

فرعون گفت: نه.

ابلیس با جادوگری و سحر ، آن خوشهء انگور را به دانه های مروارید خوشاب تبدیل کرد.

فرعون تعجب کرد و گفت : آفرین بر تو که استاد و ماهری.

ابلیس سیلی ای بر گردن او زد و گفت : مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند ، تو با این حماقت
نویسنده: B.D.H Happy Boy - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 487
داستان سه زنD:
سه تا زن انگلیسی ، فرانسوی و ایرانی با هم قرار میزارن که اعتصاب کنن ودیگه کارای

خونه رو نکنن تا شوهراشون ادب بشن و بعد از یک هفته نتیجه کارو بهم بگن !

 

بعد از انجام این کار دور هم جمع شدن ،

زن فرانسوی گفت : به شوهرم گفتم که من دیگه خسته شدم بنابراین نه نظافت منزل،

نه آشپزی ، نه اتو و نه . . . خلاصه از اینجور کارا دیگه بریدم .


خودت یه فکری بکن من که دیگه نیستم یعنی بریدم !


روز بعد خبری نشد ، روز بعدش هم همینطور .


روز سوم اوضاع عوض شد، شوهرم صبحانه را درست کرده بود و
نویسنده: rosha - پاسخ‌ها: 4 - بازدید‌ها: 1894
داستان عاشقانه من وعشقم(روشاومیلاد)واقعی....
تصمیم گرفتم داستان عشق خودم وبنویسم.....چراهمش دیگران یه بارم خودم

من روشاهستم 22سالمه واهل تهران دوسال پیش ناخواسته ازعشقم جداشدم  یعنی جدامون کردن
همه میگن خواست خدابودولی آخه این انصاف نیست...
من ومیلادیک سال دوست بودیم.پدرمیلادباپدرمن توی یه شرکت ساختمونی کارمیکردن وازبچگی باهم دوست بودن
من ومیلادهم ازهمون بچگی هم بازی بودیم اما بعدیه مدت فهمیدم ک میلادهمه زندگیمه یعنی عشق واقعیمه ومنم برای اون...
اما جرات نمیکردیم ب همدیگه بگیم تایه روزی ک قرارشددوتاخانواده برن سف
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 620
داستان کوتاه جوان گناهکار
[align=center][color=#000000][size=medium]«ملا فتح‏اللَّه كاشانى» در تفسير منهج الصادقين، و «آيت اللَّه كلباسى» در
كتاب انيس الليل نقل كرده ‏اند:

در زمان «مالك دينار» جوانى از زمره اهل معصيت و طغيان از دنيا رفت.

مردم به خاطر آلودگى او جنازه‏اش را تجهيز نكردند، بلكه در مكان پستى و

محلّ پر از زباله‏اى انداختند و رفتند.

شبانه در عالم رؤيا از جانب حق تعالى به مالك دينار گفتند: بدن بنده ما را بردار
و پس از غسل و كفن در گورستان صالحان و پاكان دفن كن. عرضه داشت: او از

گروه فاسقان و بدك
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 718
اشک رایگان
[align=center]یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود.
او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد.
گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد.
این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد.
گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد.
گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.



[color=#333333]گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید.
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 557
ارزش مهربانی...
[align=center]____________36936936936936936
____________36936936936936936
____________369369369369369369
___________36936936936936933693
__________3693693693693693693693
_________369369369369369369369369
_________3693693693693693693693699
________3693693693693693693693699369
_______36936939693693693693693693693693
_____3693693693693693693693693693693636936
___36936936936936936936936936936___369369369
[b]__369
نویسنده: Atiyeh s - پاسخ‌ها: 3 - بازدید‌ها: 551
داستان غمگین عاشقانه
سلام
[size=x-large]داشتم از راه مدرسه ب خانه میامدم ک متوجه ی پسر شدم ک ب دنبالم افتاد اولش مثل بچه ها تند تند عرق میکردم تا رسیدم سرکوچمون شمارشو بای دست گل تحویل داد اولش دوست داشتم پارش کنم ولی بعدش ب خودم گفتم ن بزار زنگ بزنم بهش زنگ زدم باهام ابزارعلاقه کردیمو منو وابسته خودش کرد ودوستیمون 6سال. طول کشید تای روز ک میشه روز1391.11.25روز والنتاین بود باهم ب بیرون رفتم هوا نسبط سرد بود یدفعه داشتیم راه میرفتم ک متوجه شدم از دهان ودماغ علی خون میاد سری بهش دستمال دادم و ما
نویسنده: mohamad.nikjoo - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 769
داستان عاشقانه و غم انگیز
خدایا خودت عاشق ها رو به هم برسون.آمین Cry


 آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.
مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو ل
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 597
ما واقعا چقدر فقیر هستیم...
[align=center]________¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶__________
______¶¶¶¶¶¶_____________¶¶¶¶¶¶________
_____¶¶¶¶¶_________________¶¶¶¶¶¶______
____¶¶¶¶_____________________¶¶¶¶¶_____
___¶¶¶¶_______________________¶¶¶¶¶____
__¶¶¶¶_____¶¶¶¶_______¶¶¶¶______¶¶¶____
__¶¶¶_____¶¶¶¶¶¶_____¶¶¶¶¶¶_____¶¶¶¶___
_¶¶¶¶_____¶¶¶¶¶¶_____¶¶¶¶¶¶______¶¶¶___
_¶¶¶_______¶¶¶¶_______¶¶¶¶_______¶¶¶¶__
_¶¶¶______________________________¶¶¶__
_¶¶¶______________________________¶¶¶__
_¶¶¶____________________
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 2 - بازدید‌ها: 623
درخت مشکلات
[align=center]██████████████████████████
▌════════════════════════▐
▌══▄▄▓█████▓▄═════▄▄▓█▓▄═▐
▌═▄▓▀▀▀██████▓▄═▄▓█████▓▌▐
▌═══════▄▓███████████▓▀▀▓▐
▌═══▄▓█████████▓████▓▄═══▐
▌═▄▓████▓███▓█████████▓▄═▐
▌▐▓██▓▓▀▀▓▓███████▓▓▀▓█▓▄▐
▌▓▀▀════▄▓██▓██████▓▄═▀▓█▐
▌══════▓██▓▀═██═▀▓██▓▄══▀▐
▌═════▄███▀═▐█▌═══▀▓█▓▌══▐
▌════▐▓██▓══██▌═════▓▓█══▐
▌════▐▓█▓══▐██═══════▀▓▌═▐
▌═════▓█▀══██▌════════▀══▐
▌══════▀═══██▌═══════════▐
▌═════════▐██▌═══════════▐
▌═════════▐██════════════▐
▌════
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 564
بیمارستان روانی
[align=center]11111111111111111¶¶¶¶¶¶¶
11111111111¶¶¶¶¶¶¶_____¶¶¶¶¶¶¶
1111111¶¶¶¶¶________________¶¶¶¶¶
11111¶¶¶¶______________________¶¶¶¶
1111¶¶____________________________¶¶
11¶¶________________________________¶¶
1¶¶_______¶¶¶¶¶_________¶¶¶¶¶________¶¶
¶¶_______¶¶¶¶¶¶¶_______¶¶¶¶¶¶¶________¶¶
¶________¶¶¶¶¶¶¶_______¶¶¶¶¶¶¶_________¶¶
¶_________¶¶¶¶¶_________¶¶¶¶¶__________¶¶
¶______________________________________¶¶
¶______¶¶¶__________________¶¶¶________¶¶
¶¶_______¶¶¶___
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 578
مرد دانا و نانوا
[align=center][size=medium]███████████████████████████████████████
░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░
░░░░░░░░░░░███████░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░░
░░░░░░░░▐███████████▌░░░░░░░░░░░░░░░░░░
░░░░░░▐███████████████▌░░░░░░░░░░░░░░░░
░░░░▐██████████████████▌░░░░░░░░░░░░░░░
░░░▐████████████████████▌░░░░░░░░░░░░░░
[size=medium]░░▐██████████████████████▌░░░░░░░░
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 698
کریم کیست؟
[align=center][url=http://forum.barato.ir/Thread-%D8%B7%D9%86%D8%B2-%D8%A7%D9%84%DA%A9%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84%D8%A7]. . . . . .   . . . . .
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 448
بازگو کردن راز
Happy Happy


[align=center]در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر می کردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت.

 

همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه می گفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری می
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 385
خرید معجزه
وقتی سارا دخترک هشت ساله‌ای بود ، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می‌کنند.
[align=center]فهمید که برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی‌توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.
سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه می‌تواند پسرمان را نجات دهد.

سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را در آورد.
قلک را شکست، سکه‌ها را روی تخت ریخت و آنها را شمرد، فقط پنج دلار!
نویسنده: anise - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 329
داستان آمادگی برای رفتن
صاحب دلی برای اقامۀ نماز به مسجدی رفت. نمازگزاران او را شناختند و خواستند که پس از نماز، بر منبر رود و آن ها را پند گوید. او نیز پذیرفت.

نماز جماعت تمام شد. چشم ها همه به سوی او بود. مردِ صاحب دل برخاست و بر پلۀ نخست منبر نشست.

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود. آنگاه خطاب به جماعت گفت:”مردم! هرکس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مُرد، برخیزد.”

کسی برنخاست.
[align=justi
نویسنده: anise - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 425
داستان زیبای هزینه عشق واقعی من به تو
شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد. او با خط بچگانه نوشته بود:
 
صورتحساب:
کوتاه کردن چمن باغچه ۵ دلار
مرتب کردن اتاق خوابم ۱ دلار
مراقبت از برادر کوچکم ۳ دلار
بیرون بردن سطل زباله ۲ دلار
نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم ۶ دلار
جمع بدهی شما به من: ۱۷ دلار
 
[align=justify][b]مادر که به چشمان منتظر پسر نگاهی کرد، چند لحظه خاطراتش را
نویسنده: anise - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 465
داستان پندآموز:فکر نکنید دیگران احمقند!
با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و گفت:

داستان پندآموز:فکر نکنید دیگران احمقند!

عتیقه‌ فروشی در روستایی به منزل رعیتی ساده وارد شد. دید کاسه‌‌ای نفیس و قدیمی دارد که در گوشه‌ای افتاده و گربه‌ای در آن آب می‌خورد.

 با خود گفت اگر قیمت کاسه را بپرسد رعیت ملتفت می‌شود و قیمت گرانی بر آن می‌نهد. پس رو به رعیت کرد و گفت: عموجان چه گربه قشنگی داری؛ حاضری آن را به من بفروشی؟

[align=justify][b]
 رعیت گفت: چند می‌خری؟
نویسنده: ziiba - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 314
داستان "لیاقت عشق"
روزی
برای مشاهده لینک باید عضو شوید یا وارد شوید
 شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزداو رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.
 
[align=justify][b]شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دی
نویسنده: ziiba - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 406
داستان آمونده اشک رایگان
یک مرد عرب سگی داشت که در حال مردن بود. او در میان راه نشسته بود و برای سگ خود گریه می‌کرد. گدایی از آنجا می‌گذشت، از مرد عرب پرسید: چرا گریه می‌کنی؟ عرب گفت: این سگ وفادار من، پیش چشمم جان می‌دهد. این سگ روزها برایم شکار می‌کرد و شب‌ها نگهبان من بود و دزدان را فراری می‌داد. گدا پرسید: بیماری سگ چیست؟ آیا زخم دارد؟ عرب گفت: نه از گرسنگی می‌میرد. گدا گفت: صبر کن، خداوند به صابران پاداش می‌دهد.

[b][font=Arial]گدا یک کیسه پر در دست مرد عرب دید. پرسید در این کیس
نویسنده: ziiba - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 416
داستان جالب راننده اتوبوس
[b]مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
 
مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 1 - بازدید‌ها: 388
داستان زخم نوشته حسین پناهی
پشت چراغ قرمز

پسرکی با چشمان معصوم  و دستانی کوچک گفت :

چسب زخم نمی خواهید ؟

پنج تا  ، صد تومن  ،

آهی کشیدم و با خود گفتم :

تمام چسب زخم هایت  را هم که بخرم ،

نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو ...
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 575
دعای پیامبر برای درخت
چون پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از مكه به مدينه تشريف آوردند
در آن مكان درخت خرمايي بود كه خشكيده بود
آن حضرت هنگام موعظه كردن به آن درخت تكيه مي‌كردند،
[align=center]روزي حضرت به اصحاب فرمودند:


جائي را بسازيد تا تكيه‌ام بر آن باشد و در آنجا بنشينم.


اصحاب منبري ساختند به سه پله، حضرت بالاي منبر نشستند،
چون حضرت خطبه مي‌خواندند،
ناله‌اي از آن چوب خشك كه اول تكيه گاه آن حضرت بود بلند شد
 مثل شتري كه براي بچه‌ا
نویسنده: elena20 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 409
داستان عاشقانه
از قضا پسری به دختر مغازه سی دی فروشی علاقه پیدا کرده بود اما در رابطه با 
برای مشاهده لینک باید عضو شوید یا وارد شوید
[color=#000000][size=large][font=Tahoma, sans-serif] اش چیزی به او نگفته بود. هر روز به اون مغازه مي رفت و يک سي دي مي خريد فقط بخاطر صحبت کردن و دیدن اون دختر... از بد روزگار بعد از يک ماه پسرک ای
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 389
بز را بکش...
روزگاری مرید و مرشدی خردمند در سفر بودند.
در یکی از سفر هایشان در بیابانی گم شدند وتا آمدند راهی پیدا کنند شب فرا رسید.
نا گهان از دور نوری دیدند وبا شتاب سمت آن رفتند.
دیدند زنی در چادر محقری با چند فرزند خود زندگی می کند.
[align=center]آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نیز از شیر تنها بزی که داشت به آن ها داد تا گرسنگی راه بدر کنند.

روز بعد مرید و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند.
د
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 588
آلبرشت نقاش در نورنبرگ
[attachment=1627]
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند.
برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی ساعتهای طولانی در روز،
[align=center]به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد.


در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند.
هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند
 که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 455
عجایب هفتگانه
معلمی از دانش‌آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست‌وار بنویسند.
دانش‌آموزان شروع به نوشتن کردند.
معلم نوشته‌های آنها را جمع‌آوری کرد. با اینكه همه جواب‌ها یکی نبودند
[align=center]اما بیشتر دانش‌آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و…

در میان نوشته‌ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می‌خورد.
معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟
یکی از دانش‌آموزان دست خود را بالا برد. م
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 564
مداد و پاک کن
[align=center]
مداد : متاسفم
پاك کن : چرا ؟ تو هیچ کار اشتباهی نکردی

مداد : متاسفم چون به خاطر من اذیت می شوی هر وقت که من اشتباه می کنم ،
 تو همیشه آماده ای آن را پاک کنی.

Heart

ولی وقتی اشتباهاتم را پاک می کنی بخشی از وجودت را از دست می دهی
 و هر بار کوچک و کوچکتر می شوی .

Heart

پاك کن : اما برای من مهم نیست !

من ساخته شده ام تاهر وقت تو اشتباه کردی به تو کمک کنم
 با این که می دانم روزی تمام خواهم شد و دیگری جای من را خواهد گرفت .

Heart


من رضایت دارم !پس
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 635
دلیل قانع کننده
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. BMW آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود؛
[align=center]پس وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.

قدری راند و از شتاب اتومبیل لذّت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود.
 کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد.
چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت.
پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس.
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 532
توریست ثروتمند و تسویه حساب بدهکارها
در شهری توریستی در گوشه ای از دنیا درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می برند
و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند و پولی در بساط هیچکس نیست،
ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود.
او وارد تنها هتلی که در این شهر ساحلی است می شود،
[align=center]اسکناس 100 یوروئی را روی پیشخوان هتل می گذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.


صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 579
تفاوت عشق و هوس
[align=center]


FoRuM.BaRaTo


 پسری جوان که یکی از مریدان شیفته شیوانا بود، چندین سال نزد استاد درس معرفت و عشق می آموخت.
شیوانا نام او
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 391
_پیشگو_
[align=center]❉ [color=#333333][size=xx-large][font='Droid Arabic Naskh', 'Lucida Grande', Tahoma, 'Trebuchet MS', V
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 544
قرض نمره
[align=center]خانم معلم چن در دفتر تنها بود که پسر کوچکی آرام درِ دفتر را باز کرد و با لحن پر احتیاطی او را صدا کرد.

خانم چن او را شناخت، اما بدون آن که بخواهد نارضایتی خودش را به رویش بیاورد، گفت: تو در امتحان از 100 نمره 59 گرفتی. تو تنها کسی هستی که نمرۀ قبولی یعنی 60 نگرفته است.

پسرک با خجالت و در حالی که صورتش سرخ شده بود، سرش را بلند کرد و گفت: خانم معلم، می شود... می شود یک نمره به من ارفاق کنید؟

خانم معلم با عتاب مادرانه ای سرش را تکان داد و گفت: یک نمره ارفاق کنم؟ این ممکن نیست
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 571
بخشیدن هنر است
يک روز دو دوست با هم و با پاي پياده  از جاده اي در بيابان عبور مي کردند

.بعد از چند ساعت سر موضوعي با هم اختلاف پيدا کرده و به مشاجره پرداختند.
وقتي که مشاجره آنها بالا گرفت ناگهان يکي از دو دوست به صورت دوست ديگرش سيلي محکمي زد .

بعد از اين ماجرا آن دوستي که سيلي خورده بود بر روي شنهاي بيابان نوشت :
[align=center]
امروز بهترين دوستم به من سيلي زد.

سپس به راه خود ادامه دادند تا به يک آبادي رسيدند.
نویسنده: mina8 - پاسخ‌ها: 0 - بازدید‌ها: 203
سگ دزد گیر
زمانی که نصرت‌الدوله وزیر بود، لایحه‌ای تقدیم مجلس کرد که به موجب آن، دولت ایران یکصد سگ از انگلستان خریداری و وارد کند. او شرحی درباره خصوصیات این سگ‌ها بیان کرد و گفت: این سگ‌ها شناسنامه دارند، پدر و مادر آنها معلوم است، نژادشان مشخص است و از جمله خصوصیات دیگر آنها این است که به محض دیدن دزد، او را می‌گیرند.

[align=center][color=#1f1f1f][size=small][font=Tahoma, Geneva, sans-serif]مدرس طب