برا تو
برا تو

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

[-]
کلمات کلیدی
سرباز

سرباز
#1
ی روز دوتا پسر تو دوران خدمت سربازی باهم اشنا میشن یکیشون رضا اسمشونه که بچه کرمانشاهس واون یکی علی بچه تهرانه
خیلی باهم صمیمی شدن قول دادن همیشه رفیق باشن روز اخر سربازی رسید هرکی بخونشون میرفتن قبل رفتن این دوتا از هم خداحافظی کردن و به هم قول هایی دادن علی به رضا گفت هروقت دنبال کاری خواستی بیای قسم بخور که بیای پیش خودم کار برات پیدا میکنم رضا گفت چشم بعد رضا به علی گفت توهم اگه ی موقع خواستی زن بگیری بیا شهر ما برات زن میگیرم بهم قول دادن و برگشتن خونه علی روبه تهران رفت ورضا هم روبه کرمانشاه
بعد چندسال خانواده علی به علی گیر میدن میگن دیگه زن بگیر اونم میگه جریان از این قراره من به رفیقم قول دادم بخوام زن بگیرم برم کرمانشاه همون دوست دوران خدمتم برام بگیره خانواده علی میگه برو
اونم میاد کرمانشاه در خونه رضا به رضا میگع یادته بهت قول دادم زن برام بگیری الان اومدم بریم رضاهم چندتا دختر نشونش میده علی دلش نمیگیره اخرروز زنی پیدا نمیکنه میخواد برگرده شهر خودشون رضا بهش میگه شرمنده من دیگه کسیو پیدا نکردم علی میگه مقصر تو نیستی تو به قولت عمل کردی من دلم نگرفته وقتی که میخواد برگرده میبینه
ی دختری میره خونه رضا میگه رضا این دختر کیه من اینو میخوام رضا میگه باشه صبر کن با دختره بحرفم دختر ی که خونه رضا رفت نامزد رضا بود رضا به نامزدش گفت بیا با دوستم عروسی کن اون پسر خوبیه خوشبخت میکنه دختره گفت ن من نامزد خودتم بالاخره رضا راضیش کرد که باعلی عروسی کنه علی دست زنشو گرفت وخداحافظی کرد برگشت تهران
بعد یک سال رضا گفت برم سرکار بعد یادش اومد قول داده بود هروقت خواست بره سر کار بره پیش رفیقش علی پامیشه میره تهران دم خونه علی زنگ میزنه ایفونو برمیداره علی میگه بفرما رضا میگه علی منم رضا میشناسی علی میگه ن اشتباه اومدی دوباره زنگ میزنه دوباره علی برمیداره رضا میگه علی منم همون دوست دوران خدمت باهم بودیم علی میگه اقا مزاحم نشو بعد رضا برمیگرده میره تو پارکی میشینه ی دفعه سه تا دزد میان روسرش میگن هرچی داری بده مگرنه ... رضاهم میگه هیچی ندارم جریانو براشون توضیح میده دزدا دلشون براش میسوزه ۲۰۰هزار بهش میدن
رضا هم میره ی دست کت وشلوار شیک میگیره میپوشه میگه برگردم کرمانشاه نگم تحویلم نگرفته علی گفته نمیشناسمش بگم این لباسارو اون برام گرفته پولم اون بهم داده بعد چندتاذکارم نشونم داده دلم نگرفته برگشتم خونه تو خیابون بود که ی ماشین شاسی بلند که ی خانم پشتشه میگه اقا سوار شو رضام با تعجب سوار میشه زنه میگه بچه کجایی اونم میگه بچه ..وجریانشو براش توضیح میده
زنم نامردی نمیکنه ی شرکت داره میبردش تو شرکت خودش کار بهش میده بعد مدتی زنه ی دختر داره که رضا میره خاستگاریش ازدواج میکنن
ی روز مهمونیه تو بالاشهر رضا اینام دعوت میشن وقتی که میرن علی رو اونجا میمونه جلو دستشون میز مشروبه اینا بعد رضا ی پیک برمیداره میخوره میگه بسلامتی پسری که تو دوران خدمت باهم بودیم
بعد میخوره میگه بسلامتی پسری که بهم ی قولهایی دادیم اومد کرمانشاه زن براش بگیرم هیچکی دلش نگرفت نامزدمو بهش دادم بسلامتی کسی که رفتم براکار پیشش تحویل نگرفت بسلامتی دزدایی که بجای اینکه جیبمو بزنن بهم پول دادن بسلامتی زنی که تو خیابون باتمام ناامیدی سوارم کرد بهم کارداد بسلامتی زنی که دختر خودشو بهم داد
بعد میشینه علی بلند میشه ی پیک میزنه میگه بسلامتی پسری که دوران خدمت باهم بودیم بسلامتی پسری که برا ازدواج رفتم پیشش کسی نبود بگیرم نامزدشو بهم داد بسلامتی پسری برا کار اومد پیشم دمدخونمون ردش کردم اما شوخی کردم بسلامتی پسری که دزدا جلوشو گرفتن بجای اینکه جیبشو بزنن بهش پول دادن اما دزد نبودن خودم فرستادمشون بسلامتی زنی که تودخیابون سوارش کرد بهش کار داد اما زن غریبه نبوددمادر خودم بود بسلامتی دختری که زنش شد دختر غریبه نبود خواهرم بود.

Telegram ID:@mamad_arty_boy_bdh
مخمدرضانوری
mohammad reza noori



[عکس: photo_2016_01_12_22_14_36.jpg]
برای تشکر از نویسنده روی سپاس کلیک کنید
پاسخ }}}}
سپاس شده توسط: MMkm


پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان